تبليغاتX
@:.خاطرات.:@
دیوانه را محبت آرام می کند... مرا محبت تو دیوانه کرد
        عکسهای زیبا از مناظر زیبا Nanjoon.Com

    نوروزتان پیروز ** هر روزتان نوروز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:7  توسط مهراوه 

      عکسهای فانتزی کره ای Nanjoon.Comعکسهای فانتزی کره ای Nanjoon.Com

   سلام ، سلامی گرم گرم از اعماق وجودم ، از دریاهای جنوب ، از رود پر تلاطم کارون، به شما

  عزیزان و دوستان خوبم. روزای آخر سال رو می گذرونیم. نمیدونم چه جوری از همتون تشکر کنم،

  فقط اومدم بگم که از همه ی شماهایی که توی این یکسال کنارم بودین و شریک تنهایی هام

  شدین، ممنونم. دلم نمیاد باهاتون خداحافظی کنم ، چون واقعا" دلتنگ همه تونم. اما بالاخره

  هر اومدنی یه رفتنی داره... و باید رفت...

  کاش میشد روزی همه تون رو از نزدیک میدیدم و چهره ی مهربون و گلتون رو بوسه بارون میکردم.

  می خوام بگم... خیلی خوبین ... خیلی مهربونین... خیلی گلین...خیلی دوستتون دارم.... و

  برای تک تکتون آرزوی سلامتی ، موفقیت ، بهروزی و خوشبختی دارم.

  مینا جون ( مینا و خاطرات ):

   به قول خودت با گویش لری: ا دوسه دل دم ننی* دل دت ننیامه

                                         اوسه که دل دم بنی* آخر دنیامه

  بهزاد جون (تولد  آغاز مرگ):

  آن کبوتر که لب بام شما پر زد و رفت * دل ما بود که آمد به شما سر زد و رفت

  ندا کوچولو (بهاره):

  هنوزم  اسمتو خط نزدم از خاطرات * هنوزم عزیزترینی تو برام

  حمید جان ( یه لیوان چای داغ):

  بنویس نام مرا هم کف دستت ای دوست *تا به هنگام قنوتت نبری از یادم

  رامین جان (کفتر چاهی):

  ای دوست ، ای دوست ، ای دوست* جور تو از آن کشم که روی تو نیکوست

  حسین جان (تنهاترین تنها):

  سهم هر کسی که باشی * خوش به حال و روزگارش

  پاییز و زمستونش هم * میشه مثل بهارش

  صدف جون (تصویر عشق):

  دوستت دارم از ته دل، دلی که پرپر میزنه * دلی که ساز عشقتو از همه بهتر میزنه

  حسین جان (واکسی):

   دریا هرچه دور شود ، ساحل کنارش می ماند...ساحلتم ای دریای من...

    امید که در کنار همراز همیشگی، خوشبخت بشی.

  مهدی جون  و مصطفی جون (پسرای اهواز):

  خیلی راحت با صداقت قفل قلبمو شکستید *اومدید واسه همیشه توی قلب من نشستید

  محمدرضا جون (سایه لبخند تو ):

  ساقی بده پیمانه زان می که بی خویشم کند

  بر حس شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

  الهام جون (شمع وجود ):

  چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم* خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم

  پریسا جون ( استیپکان):

  در سرای گل فروشان گرچه گل بسیار هست

  چون تو گل پیدا نمودن، مشکل است

  محمدجان (هجران ) :

  خدای اطلسی ها با تو باشد* پناه بی کسی ها با تو باشد

  تمام لحظه های خوب یک عمر * به جز دلواپسی ها با تو باشد

  حسن جان ( گوانتانامو ):

  تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

  میان ربنای سبز دستانت ، دعایم کن...

  و بهرام عزیزم...(غزل پرسه):

  شاعر شعر حقایق نیستی * مثل من مجنون و عاشق نیستی

  من همیشه دوستت دارم ولی * این تویی که چون شقایق نیستی

  { اگه یه وقت دلتون واسم تنگ شد ، تو نظرات خصوصی شماره تلفن میدیم خدمتتون...}

  { البته نازنین جون زحمتشو میکشن... شایدم دلتون تنگ نشه... ولی من عاشق همتونم}

  باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 14:8  توسط مهراوه  | 

 

             و این هم متن تفاهم نامه!!!!

  ۱- تاریخ مرگ من ، به عبارتی تاریخ ابطال من ، روز یکشنبه برابر با

  ۱۷ ربیع الاول تعیین گردید.

  ۲- بدلیل عزادار بودن خانواده ها، مراسم بسیار ساده و بی سروصدا

  و فقط با حضور خانواده های طرفین صورت خواهد گرفت.

  ۳- مراسم تحویل کالا!!! به آقای داماد، توسط حاج عمو ،  آق سید

   مرتضی در شب یکشنبه پس از صرف شام صورت میگیرد.

  ۴- خاله افسانه ، بعنوان عضو شورای نگهبان، مسئول مستقیم

  نظارت بر مراسم خواهند بود و البته ایشون این اجازه رو دادن که

  انتخاب لباس مراسم ، بعهده عروس خانوم باشه!!!

  ۵- حسین آقا قول دادن که همیشه به مراقبت و حفاظت از همسر

  شون بپردازن و ایشون رو ترک نکنن حتی اونور آب.

  ۶-.........

  ۷-.........

  و بد... بد...بدا به حال من...که فقط گریه کنم... مظلوم  و بی صدا...

  آخه ایها الناس، آیا صدای "هل من ناصرا ینصرونی" منو میشنوید؟؟؟

  و من دلم تنگ تنگ تنگه واسه ی بابا ... که اگه بود..................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:22  توسط مهراوه  | 

 

  همه میگن قرن بیست و یکمه... و دنیای پیشرفت و ترقی و علوم و

  فن آوری نوین!!! ولی هیچکی باور نمیکنه که هنوزم توی یه گوشه ای

  از این دنیای بزرگ، آدمایی هستن که همچنان تابع آداب و رسوم و

  عقاید خونوادگی خودشونن و البته کمی تا قسمتی با خرافات،زندگی

   میکنن. و من ... بزرگ شده ی این چنین محیطی ام. باید قوانین اونو

   بپذیرم، اگه نپذیرم، عیب است و عار است و ننگ...

  قرار بود که واسه ی یه ماموریت آموزشی برم اونور آب. حسین آقا که

  فهمید، قیامت شد.زمین و زمان بهم خورد. و مبارزات اجتماعی !!!!

  خونوادگی بالا گرفت. ناچارا" شورای مصلحت اقوام سادات، از اقصی

  نقاط جهان!!! اینجا گرد آمده و پس از دوروز دعوا و مشاجره ، بالاخره

  تفاهم نامه صلح امضا گردید...

  ( لطفا متن تفاهم رو توی پست بعدی بخونین )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:56  توسط مهراوه 

        عکسهای بسیار زیبا از خورشید Nanjoon.Com

  حقوق بهمن و اسفند رو نذر آقا امام رضا (ع) کرده بودم. نپرسید واسه

  چی. چون محرمانه است. عاشق امامم. همون امام غریب و مظلوم.

  توی این فکر بودم که باید فقط واسه ی خودش هزینه بشه. تا اینکه

  یه روز که رفته بودم یه سری به دخترای بهزیستی بزنم، دیدم همشون

  ناراحت بودن و میگفتن که خیلی دوست دارن موقع سال تحویل توی

  حرم آقا باشن. جرقه اش به ذهنم رسید. یه دفعه گفتم: اگه برید اونجا

  واسه ی منم دعا میکنید؟ همگی جیغ زدن و گفتن: آره.

  گفتم : پس هزینه اش با من.خلاصه پس از مشورت و البته بگو و مگو

  با حاج آقا مصباح و مخالفتهای ایشون ، بالاخره حاجی راضی شد.

  مدتی دنبال هتل و وسیله ایاب و ذهاب بچه ها بودم که بحمدا...

  کارا روبراه شد و بالاخره دیشب بچه ها که شونزده نفر شده بودن

  به همراه سه تا مربی و حاج آقا مصباح و تعدادی نیروی خدماتی

  راهی مشهد مقدس شدن.و چون بچه هارو واسه ی آخرین بار

   میدیدم، حسابی بوسیدمشون و به خدای مهربون سپردمشون.

  انشا ا... آقا از این حقیر بپذیرن، التماس دعا دارم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:37  توسط مهراوه 

       عکسهای از درختان و برگها در فصل پاییز Nanjoon.Com

   با یه احساس درد توی دستهام ،بهوش اومدم... تو اورژانس بودیم.

   حسین و داداشم و ناهید خانوم (خواهر حسین) ، کنار تخت من 

   ایستاده بودن. به یه دستم سرم وصل بود و دست دیگمو حسین

   محکم گرفته بود... سعی کردم دستم رو بیرون بکشم، ول کن نبود.

  گفتم: ساعت چنده؟ گفت: دو نیمه شبه. وحشت کردم. گفتم :

  وااااای نمازم قضا شده!!! خیلی آروم با یه لحن طنز گفت: نگران نباش

  من به جات نماز خوندم ، تازه تعقیباتش رو هم خوندم...

  گفتم: چی شد؟ چه جوری اومدم اینجا؟

  و بازم شوخی های حسین... گفت: خدارو شکر که تونستم بعد سه

  ماه ، همسر شرعی و قانونی خودم رو بغل کنم و بذارم روی شونه

  هامو و بیارم اینجا... بیا و جون حسین همیشه غش کن تا منم

  احساس کنم یه زن دارم که باید ازش مراقبت کنم...

  و حسین این حرفهارو میزد و من از شدت شرم ... در حالی که فکر

  میکردم که چقدر ضایع شدم... دوباره از حال رفتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 14:12  توسط مهراوه  | 

          عکس هایی از ماشین عروس های جالب Nanjoon.Com

   از طرف اداره واسه یه دوره آموزشی انتخاب شده بودم تا به تهران

   برم.ساعت چهار صبح جمعه با ماشین خودم حرکت کردم . تقریبا

  شب ، خسته و کوفته رسیدم. فردا صبحش هم خیلی زود آماده شدم

  و به محل دوره رفتم.نزدیکیهای ظهر بود که حسین از شیراز زنگ زد

  و متاسفانه خبر فوت پدرشون رو اطلاع داد.شکه شدم . نمیدونستم

  چیکار کنم. او اصرار میکرد که حتما شیراز برم و گرنه تو فامیل واسش

  بد میشه... مجبور شدم کلاس رو رها کرده ، به اهواز برگردم تا باتفاق

  مامان شیراز یریم.نیمه شب به اهواز رسیدم و بعد یه استراحت کوتاه

  حرکت کردیم . تمام راه رو با عجله رانندگی کردم. خیلی خسته بودم.

  سرم بشدت درد میکرد و کمی سرگیجه داشتم. غروب به شیراز

  رسیدیم . سرکوچه، حسین و داداش محسن نگران ایستاده بودن.

  حسین که مارو دید اومد جلو و یه خوش آمد گفت و بعدش ماشین

  رو گرفت تا پارکینگ بذاره...من و مامان و داداش قدم زنون به طرف

  خونه ی حسین راه افتادیم. داداش محسن همش تذکر میداد که

  بد اخلاقی نکنم... و از این جور نصیحتها...

  وقتی به در خونه رسیدیم، یه عده ای از فامیلهای حسین ایستاده

  بودن. با سلام و احوالپرسی وارد خونه شدیم که... چشمتون روز بد

  نبینه...دیدم یه عده خانوم از اقوام حسین، که واسه اولین بار تو عمرم

  میدیدمشون، در حالی که چادرهای خودشون رو به روش عزاداری

  پشت سرشون گره زده بودن، با اسپند دود به طرفم اومدن و با

  فریادهایی که مخصوص ورود عروس به خونه جدیده، دورم رو گرفتن...

  مادر حسین هم که منو دید با گریه و فریاد گفت: مهراوه جوووووون

  خوش اومدی... چقدر دیر اومدی...حاج روح ا... آرزو داشت عروسی

  پسرش رو ببینه... آرزو داشت که عروسش با لباس سفید بیاد خونش...

  دیدی حسرت به دل رفت... و او داد میزد و گریه میکرد و منم آروم آروم

   اشک می ریختم..... نمیدونم چی شد که یه دفعه حیاط دور سرم

  چرخید و دیگه هیچی نفهمیدم................

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:23  توسط مهراوه 

       عکسهای بسیار زیبا از خورشید Nanjoon.Com

        صحبتی شد که خدا باب نجاتی بفرست

           تلخی ذائقه را شاخه نباتی بفرست

           می رسد با علم سبز امامت بر دوش

       از چه خاموش نشستی صلواتی بفرست

     {آغاز امامت مولا صاحب الزمان (عج) بر همه عاشقانش مبارک باد}

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 0:42  توسط مهراوه  | 

                             عکس های عاشقانه از کودکان ! Nanjoon.Com

دعای دختران دم بخت:ربنا اتنا فی الدنیا زوجا جمیلا،فهو صاحب قدا طویلا،

هیکلا شکیلا ،ثروتا کثیرا ، ماشینا پرشیا ، موبایلا نوکیا ،و والدینا رو به

موتا... انشاا... تعالی.

دعای پسران مجرد:اللهم ارزقنا حوریه نجیبه ،تکدانه هلو ، کم توقعا ، و

والدینا رو به موتها ، و جهیزیه کامله ، و کدبانو فی امورالمنزل ،و ...

انشاا...تعالی. آمین یا رب العالمین.

 ( ترجمه لازم نداره... داره؟؟؟؟؟؟؟ )

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:28  توسط مهراوه  | 

 

           الهی کفی بی عزا ان اکون لک عبدا

           و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا

           انت کما احب ، فجعلنی کما تحب

           الهی همین عزت برای من کافیست که بنده تو باشم

          و همین افتخار برای من کافیست که تو خدای من باشی

          خدایا تو همان هستی که من دوست دارم

          پس کمکم کن تا همانی باشم که تو دوست داری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:22  توسط مهراوه